تبلیغات
عروس زیبای ادبیات - سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را درازتر بینی

سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را درازتر بینی


می خواستم شعری از رهی معیری انتخاب کرده و در این جا بنویسم . بیشتر اشعار رهی را در ترانه ها شنیده ایم . این شعر را می خواستم از کتاب " سایه ی عمر " ، نوشته رهی معیری در چاپ 7 سال 1375 و چاپ ممتاز ، بنویسم . ابتدای کتاب مقدمه ای بود که برایم جالب بود . تصمیم گرفتم این مقدمه را برایتان بیاورم .( من هم مانند رهی به سعدی علاقه خاصی دارم ، این نکته برایم جالب بود ) این مقدمه را آقای اسمعیل آشتیانی « شعله » در سال 1345 شمسی آورده است گرچه در ابتدای این کتاب هم شعری از صبا برای عنوان " سایه عمر " آمده است . صبا گفته : بر معرفت استوار کن ،‌پایه عمر    وز دست مده ، نقد گران مایه عمر     با دیده ی انصاف نگر تا بینی    خورشید هنر دمیده از سایه عمر       مقدمه آقای آشتیانی را در ذیل بخوانید :

.....................

لطفا همه ی متن را در ادامه ی مطلب بخوانید :


رهی از شیفتگان سعدی است ، به حدی که پس از انتشار « نقشی از حافظ » با همه احترام و ستایشی که به حافظ داشت ، احساسی که می توان آن را نوعی رشک و غیرت نامید در وی پدید آمد که چرا این نوشته در باره ی سعدی فراهم نگشته است » و در نتیجه بیش از سایر ستایشگران سعدی ، با ابرام و الحاح به « قلمرو سعدی » روانه ام ساخت .
فرط عشق به سعدی ،‌سخن وی را از رنگ و بوی شیوه ی استاد برخوردار کرده و مزایای غزلسرای بزرگ ، در گفته های رهی متجلی و متلالا است .
سادگی ، روانی ،‌مراعات نظم جمله که به ترکیب کلام روشنی و شفافی می بخشد ، به کار بستن تناسب های لفظی در حد اعتدال و تا اندازه ای که به سخن عذوبت و طراوت می دهد ، همه در گفته های او دیده می شود :

تو تماشاگه خلقی و من از باده ی  شوق
مستم آن گونه ، که یارای تماشایم نیست

بسراپی تو ،‌ای سرو سهی قامت من
کز تو فارغ سرموئی بسراپایم نیست

چه نصیبی است ، کزآن چشمه ی نوشینم هست ؟
چه بلائی است ، کزآن قامت و بالایم نیست ؟

***

اشک سیمین بدامن بود ، بی سیمین تنی
چشم بیخوابی ، ز چشم نیم خوابی داشتم

***

عمری زمهرت ای مه ، شب تا سحر نخفتم
دعوی ز دیده ی من ، وز اختران گواهی 

***

تو ای ستاره ی خندان ، کجا خبر داری ؟
ز ناله ی سحر و گریه ی شبانه ی ما 

***

بگریه بر سر راهش فتاده بودم دوش
بخنده گفت : از این رهگذر چه می خواهی 

..........................

آن چه به خاطر دارم ، رهی را می توان چهارمین غزلسرایی از متآخرین به شمار آورد که در اقتفای شیخ ، موفق بیرون آمده اند : هلالی و فروغی بسطامی در سادگی و روائی ، سومی معتمدالدوله ی نشاط که پختگی حافظ نیز در غزل های وی دیده می شود و اینک رهی معیر که به حریم استاد نزدیک شده است ،‌با این تفاوت آشکار که به حد زیاد و محسوسی ،‌نازک خیالی غزلسرایان هندی در گفته های وی دیده می شود ، و باید اضاف کرد که پیوسته میان سعدی و پیروانش این تفاوت هست که از گفته های وی ،‌شادابی و جوانی می تراود و کمتر به عجز و ناله می گراید ......


ساقی بده پیمانه ای ،‌زان می که بی خویشم کند
بر حسن شورانگیز تو ،‌عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شب های غم ، بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم ، فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد ،‌فیضی که می خواهد دهد
با مسکنت شاهی دهد ، سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا ، در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا ، بیگانه از خویشم کند

بستاند این سرو سهی ، سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را ، دور از بداندیشم کند 

..................


برچسب ها: سایه عمر، رهی معیری، اسمعیل آشتیانی، استاد صبا، سعدی،

[ یکشنبه 10 خرداد 1394 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ دیدگاه شما ؟() ]