تبلیغات
عروس زیبای ادبیات - جاویدان

جاویدان

گلستان و بوستان سعدی ، شاهنامه و مثنوی معنوی ، از کتاب های مورد علاقه من هستند . سعدی که انگار همین الان قلمش را بر زمین گذاشته و از نوشتن فارغ گشته و بعد کتابش را برای چاپ آماده کرده است .آن قدر که نوشته هایش تازه و دلنشین است ! من در نوشته های سعدی همیشه وجود یک غم را حس می کنم .مثلا وقتی که می گوید :

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود
کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را
دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم
ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
 
همیشه می گویم اگر کسی می خواهد مرا نصیحت کند ، دوست دارم آن نصیحت گر « سعدی » باشد .

و چه مشتاقم به بی تابی و دل پردرد مولانا ! نوشته های مولانا و شعرهایش ، همان شور و هیجان را در تو القا می کند که وقتی پرده از راز یک معما برداشته ای و یا یک حقیقت بر تو آشکار گشته است . آن گاه دلت می خواهد رقص کنان و بربط زنان به میان جمعیت بروی و از احوال دلت بگویی که در قالب تن نمی گنجد . مانند وقتی که می گوید :

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا

دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا

عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر

تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا

پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی

بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا

گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی

یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا

از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان

بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا

روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی

ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا

ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو

گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا

ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون

پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو

ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا

ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا

ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا

مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو آب روان در دل جو

شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان

چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا


و فردوسی که پشتکارش را با شعر « بسی رنج بردم در این سال سی » برای رسیدن به هدفی بزرگ به من نشان داد و شاهکارش را با به تصویر کشیدن صحنه هایی که به سان نمایشنامه های تئاتر می ماند به جهان معرفی کرد .





[ یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]