تبلیغات
عروس زیبای ادبیات

شورانگیز


جان و جهان دوش کجا ‌بوده‌ای

نی غلطم، در دل ما ‌بوده‌ای

دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام

ای که تو سلطان وفا ‌بوده‌ای

آه که من دوش چه سان بوده‌ام

آه که تو دوش که را ‌بوده‌ای

رشک برم کاش قبا بودمی

چونکه در آغوش قبا ‌بوده‌ای

زَهره ندارم که بگویم تورا

بی من بیچاره چرا ‌بوده‌ای؟

یار سبک روح! به وقت گریز

تیزتر از باد صبا ‌بوده‌ای

بی تو مرا رنج و بلا بند کرد

باش که تو بندِ بلا ‌بوده‌ای

رنگِ رُخ خوب تو آخر گواست

در حرم لطف خدا ‌بوده‌ای

رنگ تو داری، که ز رنگ جهان

پاکی، و همرنگ بقا ‌بوده‌ای

آینه‌ ای! رنگ تو عکس کسی‌ست

تو ز همه رنگ جدا ‌بوده‌ای


مولوی




[ چهارشنبه 22 مهر 1394 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

قشقایی و موسیقی

"محمد بهمن بیگی " در نوشته های خود آن قدر از ترانه های ایل خودش یعنی " قشقایی " صحبت به میان آورده که نمی توانی کنجکاوی را کنار بگذاری و از آن پرس و جو نکنی . " گرایلی " نامی بود که بیش تر در بین ترانه های نام برده شده از موسیقی قشقایی به کار برده شده بود . من در این جست و جوها به ترانه های ناب و شیرین ترکی از قشقایی و سروده ها و داستان های دل انگیزی برخوردم.شما را هم دعوت می کنم در این آدرس ها آن ها را بخوانید ، ببینید و یا بشنوید :






[ جمعه 17 مهر 1394 ] [ 02:57 ب.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

یاغیش آلتیندا

یاغیش آلتیندا منیم گوزلرمی یادوا سال

بی آیاغ ساخلا منی سوزلرمی یادوا سال

یاغیش آلتیندا گزیردیک بیر چتیردن کیمیز

خزان استی بیر بیرمزدن اوزولدی الیمیز

یادوا سال اورده بی لحظه منی

یادوا سال بو اوریی سینانی

یادوا سال سن بی لحظه منی

یادوا سال بو آرزسی یانانی


یغیشیب دنیا بولودلاری دومانلی گوزومه

سنی خاطرلایام آغلیرام اوز اوزومه

نیه دنیا بیزی آیردی بونی بیله بیلمدیم

چوخ چالشدیم سنی سیلم اوریمنن سیله بیلمدیم

یادوا سال سننده بی لحظه منی

یادوا سال بو اوریی سینانی

یادوا سال سن بی لحظه منی

یادوا سال بو آرزسی یانانی

منیم احوالیمی یوخلا

آینادا اوزون گولنده

سارلیب سولان بی یار وار

بی آغشدا اوزولنده

اوریم اولاندا خسده

قوش گورنده بیر قفسده

هر یرده یارالی گوردوم

چالیشیر آخیر نفسلر



[ پنجشنبه 26 شهریور 1394 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

حکایتی دگر ...

با تو، حكایتی دگراین دل ما بسر كند
شب سیاه قصه ، را هوای تو سحر كند
باور ما نمیشود ، در سر ما نمیرود
از گذر سینه ما یار دگر گذر كند
شكوه بسی شنیده ام از دل درد كشیده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر كند
چاره كار ما تویی ،‌ یاور و یار ما تویی
توبه نمیكند اثر ، مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم
قاضی درگاه تویی ، حكم سحر گاه تویی

با تو حكایتی دگر ، این دل ما بسر كند
شب سیاه قصه را ، هوای تو سحر كند
باور ما نمیشود ، در سر ما نمیرود
از گذر سینه ما یار دگر گذر كند
شكوه بسی شنیده ام از دل درد كشیده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر كند
مقصد و مقصودم تویی ، عشقم و معبودم تویی
از تو حذر نمیكنم ، سایه مگر سفر كند
چاره كار ما تویی ،‌ یاور و یار ما تویی
توبه نمیكند اثر ، مرگ مگر اثر كند

مسعود فرد منش


[ یکشنبه 21 تیر 1394 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

وطن پرستی عارف

می خواستم  در مورد عارف قزوینی و شعرهایش بنویسم . به دنبال زندگینامه ی او بودم که که در آدرسی که در پایین می آید مطلب کاملی پیدا کردم  . شعرهای عارف شیرین و به دل نشستنی است .بخوانید :


این نوشته از این آدرس انتخاب شده است :  مــــــردان پارس 


ابوالقاسم عارف در حدود سال  1261 در قزوین متولد شد . پدر وی ملا های از وکلای دعاوی بود . دوره کودکی عارف به سبب نزاع دائی پدر و مادر در پریشانی گذشت . واندن و نوشتن فارسیو مقدمات عربی را در مکتب و خط را پیش سه نفر از خطاطان معروف قزوین و موسیقی را نزد حاجی صادق خرازی فرا گرفت .چون اواز خوشی داشت پدر او را نزد حسن واعظ سپرد تا در پای منبر او نوحه خوانی کند

16 ساله بود که به تهران آمد و ماندنی شد پس از چندی با موثق الدوله آشنا شد و سبب ورود او به دربار گشت  و تاجایی پیش رفت که مظفرالدین شاه دستور به احضار او صادر کرد . پس از حضور و خواندن یکی دو غزل ، شاه را خوش امد و به او خلعت داد و به ردیف فراشان شاه در آمد .خود عارف در این باره میگوید 

شنیدن این حرف برایم کمتر از صاعقه نبود دیدم عمام به آن ننگینی و شیخ بودن به آن بد نامی هزار بار شریفتر از کلاهی است که میخواهند بر سرم بگذارند

 

 

چند سالی گذشت تا کم کم نغمه مشروطه از گوشه و کنار شنیده میشد  . عارف از همان ابتدای جنبش آزادی به سوی مشروطه خواهان روی آورد و فریحه و استعداد نادر و چند انبه خود را وقف آزادی نمود یکی از معروف ترین آثار او در این زمان غزل پیام آزادی است 


پیام ، دوشم از پیر می فروشم آمد   بنوش باده که ملتی به هوش آمد

هزار پرده ز ایران درید ، استبداد   هزار شکر که مشروطه پرده پوش امد

ز خاک پاک شهیدان را آزادی     ببین که خون سیاوش چه سان به جوش امد

برای فتح جوانان جنگجو، جامی       زدیم باده و فریاد  نوش نوش آمد

کسی که رو به سفارت پی امید رفت   دهید مژده که لال و کر و خموش آمد


موفقیت عارف مرهون تصنیف های اوست که  بسیار ساده که شاعر هرکدام را به منظوری سیاسی سروده است

سخن خود عارف در مورد تصنیف ها :

اگر من خدمتی دگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم وقتی تصنیف های وطنی ساختم که ایرانی از هر ده هزار یک نفرش نمیدانست وطن یعنی چه

یکی از مزیت های تصنیف های عارف آن است که خود هم شاعر و موسیقیدان و هم خواننده بود و به تصنیف ها معنی و مفهوم ملی داد

بسیاری از تصنیف های او از بین رفته . نمونه ای از تصنیف های عارف  : ( این تصنیف را من به زیبایی شنیده ام و واقعا جذاب است )


گریه را به مستی بهانه کردم               شکوه ها ز دست زمانه کردم

آستین چو از چشم برگرفتم                سیل خون به دامان روانه کردم

از چه روی چون ارغنون ننالم            از جفایت ای چرخ گردون ننالم

چون نگریم از درد و چون ننالم           دزد را چو محرم به خانه کردم  

                       دالا خموشی چرا چو خم نجوشی چرا

                        برون شد از پرده راز تو پرده پوشی چرا

همچو چشم مستت جهان خراب است      از چه روی ، روی تو در حجاب است

رخ مپوش کاین دور، دور انتخاب است   من ترا به خوبی نشانه کردم

                       دالا خموشی چرا چو خم نجوشی چرا

                        برون شد از پرده راز تو پرده پوشی چرا

باغبان چه گویم به ما چه کرد              کینه های دیرین برملا کرد

دست ما زدامان گل جدا کرد                تا به شاخ گل آشنا کردم

                       دالا خموشی چرا چو خم نجوشی چرا

                        برون شد از پرده راز تو پرده پوشی چرا


پس از فتح تهران به دست ملیون و گشایش مجلس دوم ، به یاد اولین قربانیان راه آزادی تصنیفی ساخت که در آن روزها غوغا و شوری به پا ساخت و مدتها بر سر زبان مردم بود


از خون جوانان وطن لاله دمیده                     از ماتم سرو قدان ، سرو خمیده

در سایه گل ، بلبل از این غصه خزیده             گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

        چه کج رفتاری ای چرخ گردون ، چه بدکرداری ای چرخ گردون ، سر کین داری ای چرخ

                                      نه دین داری ، نه آیین داری ای چرخ

خوابند وکیلان و خرابند وزیران                    بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ویران                   یارب بستان داد فقیران ز امیران

        چه کج رفتاری ای چرخ گردون ، چه بدکرداری ای چرخ گردون ، سر کین داری ای چرخ

                                      نه دین داری ، نه آیین داری ای چرخ

از اشک همه روی زمین زبر و زیر کن          مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن                    اندر جلو تیر عدو ، سینه سپر کن

        چه کج رفتاری ای چرخ گردون ، چه بدکرداری ای چرخ گردون ، سر کین داری ای چرخ

                                      نه دین داری ، نه آیین داری ای چرخ


با آغاز جنگ جهانی اول ، جریانهای گوناگون سیاسی در ایران آغاز شد و حزب ها و انجمن های مختلف به روی کار آمدند . عارف نیز وارد عرصه شد و تابع جریانی شد که عتاصر ملی در آن بیشتر بودند و چون تجاوزات دولتهای همسایه به کشور بی طرف ایران بیشتر شد ناچار با مجاهدان ایرانی راه کشور عثمانی در پیش گرفت و مدتی در استانبول به سر برد و در سال 1299 به وطن بازگشت

پس از آغاز قیام خراسان به دیدار کلنل محمد تقی خان پسیان رفت و امید به نجات کشور به دست این مرد وطن پرست داشت که آن نیز با شهادت کلنل این امید از بین رفت و هنگامی که خواستند سر کلنل را به بدن ملحق کرده بر روی توپ بگذارند این شعر را سرود


این سر که نشان سر پرستی است       امروز رها ز قید هستی است

با دیده عبرتش ببینید                     کاین عاقبت وطن پرستی است


در جایی نیز در غم مرگ کلنل چنین سرود


گریه کن که گر سیل خون گری ، ثمر ندارد         ناله ای که ناید ز نای دل ، اثر ندارد

هرکسی که نیست اهل دل ز دل خبر ندارد           دل ز دست غم مفر ندارد

دیده غیر اشک تـــــــــــــــــــــــــر ندارد            این محرم و صفر ندارد

                          گر زنیم چاک جیب جان چه باک

مرد جز هلاک چاره دگر ندارد                       زندگی دگر ثمر ندارد


چندی بعد عارف به همدان تبعید شد و بازمانده عمر خود را در نقطه ای دور افتاده از آن شهر با فقر به سر برد او در این دوره از زندگی خود از مردم گریزان بود و تنها زندگی میکرد

عارف در بهمن 1312 دیده از جهان فرو بست و او را در بقعه ابوعلی سینا به خاک سپردند





برچسب ها: عارف قزوینی، تصنیف از خون جوانان وطن لاله دمیده، تصنیف،

[ پنجشنبه 28 خرداد 1394 ] [ 01:19 ب.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

اتاق صورتی


شرط

باختن را باید آموخت
شرط کرده بودی
که نامت را
روزی هزاربار
زمزمه کنم
تا همیشه با من باشی!

روزی که می بارید
قطره های باران
می شمردم
و لحظه ای
زمزمه ی نامت را
از یادم بردم!

باران که ایستاد
نمی دانستم
چندبار نامت را
زمزمه کرده ام
هشتصد
نهصد
شاید نهصد و نود !

اما تو دیگر نبودی
رفته بودی
و صدایت را
از دور می شنیدم
که سرخوش می خواندی:
" شرط را باختی
شرط را باختی !"

تو به من آموختی
راه و رسم بردن را
به یاد سپردن را

اگر آن روز
قطره های باران را
نمی شمردم
شرط را می بردم !

امروز می دانم
باختن را هم
باید آموخت !!

این شعر انتخابی بود از کتاب " اتاق صورتی ، دفتر شعر خسرو سینایی ، نشر امرود
شما می توانید 53 شعر زیبا را در این کتاب بخوانید .
شعر اتاق صورتی را هم در ادامه ی مطلب بخوانید




ادامه مطلب
برچسب ها: اتاق صورتی، خسرو سینایی، نشرامرود، شرط،

[ سه شنبه 19 خرداد 1394 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

پیدا بسخن باید ماندن که نماندت در عالم کس بی سخن پیدا،‌پیدا ( ناصرخسرو )

امشب با دو تا دیوان اشعار در خدمت شما هستم . این دو کتاب در سال 74 خریداری شده و هر جلد 400 تومان قیمت دارند .البته با نخفیف در یک نمایشگاه کتاب هر دو جلد 530 تومان خریداری شده اند . ( خیلی جالب است ! قیمت ها آن قدر شیب تندی دارند برای گران شدن که وقتی دارم از قیمت کالاها صحبت می کنم انگار نه انگار که سال های زیادی از آن نمی گذرد و دارم از زمان قاجار صحبت می کنم )

اگر اشاره ای داشته باشم به دفتر اول و دفتر دوم این کتاب خودتان حدس خواهید زد که نویسنده کیست و موضوع کتاب ها چیست .  دفتر اول با نام « سرود درد » و دفتر دوم « سرود سپیده » . نویسنده ی توانای این اشعار آقای « حمید سبزواری » هستند و کتاب ها مقدمه ای دارند با قلم حجت الاسلام و المسلمین آقای « سید علی خامنه ای » ( در آن هنگام رئیس جمهور بودند )و جناب آقای « محمود شاهرخی » . هر دو مقدمه به قدری خواندنی هستند که می توانند به تو کمک کنند تا اشعار را با حس و حال بهتری بخوانی . وقتی به عنوان " سخنی از سراینده " می رسید ، صحبت هایی از این شاعر می خوانید که شیرین تر از شعرهایش است . ابتدا می گوید : "سر ِ آن نداشتم که مقدمه ای بر آثار خود بنگارم ،  .... " و بعد علت آن را این طور بیان می کند : " چه ، مرا عقیده بر آن است که ذهن خوانندگان را برنیاشوبم و آزادگی را به شائبه ی خویشتن بینی نیالایم ، که مرسوم مقدمه نویسی در هر شکل تعریف و تمجید از خویشتن خویش است  .... " و بعد علت نوشتن دیباچه برای کتاب خودش را اصرار دوستان برای داشتن یک دیباچه برای کتاب بیان کی کند و در این مورد می گوید : " ....اشاراتی تا راهنمای خوانندگان باشد " این راهنمایی هم مفید است : " ...شعر من زاییده ی فضای فقرآلود زندگی من است و تراویده از دلی که همیشه رنج برده و مصیبت کشیده و برخاسته از مشاهدات دردآمیزی است که در دوران عمر سراپا حادثه ام به جانم آتش زده است ..... گرچه پیش تر از سوم شهریور سال 1320 خورشیدی که ایران از سوی قدرت های مهاجم و اهریمنی شرق و غرب اشغال می شد شعر می سرودم .... " 

ایشان در دفتر اول به غیر از شعری که با عنوان " نیایش چاپ شده و در رمضان 77 نوشته اند ،‌ " سرود درد " را از اول دیماه 1336 در سبزوار طبقه بندی کرده و در 26 دیماه 57 با شعر " اعضای یک پیکر تمام کرده اند .در این مورد خودشان در مقدمه گفته اند : " ...آری شعر من ، شعر درد است ، سرچشمه گرفته از محیطی پر از رنگ و نیرنگ ؛ در عین آن که رنگ محیط به خود نگرفت و تسلیم زور و زر و نیرنگ نشد ، بلکه همیشه در مبارزه با فضای آلوده زور و زرمندان بود . ... "
یکی از شعرهای قابل توجه اش در کتاب " سرود درد " برای من این شعر بود :

آموزگار من 
نماز : ...
با قیام و قعودش
با تکبیر و درودش
با رکوعش ،‌با سجودش :
به من می آموزد 
فریاد ،‌نه سکوت
طلب ، نه رکود
حرکت ،‌نه سکون 

و اما دفتر دوم با عنوان « سرود سپیده » که با مقدمه حجت الاسلام آقای « سید علی خامنه ای » و جناب آقای « صادق آئینه وند » شروع شده است . دیباچه از نویسنده هم برای توضیح اسم این کتاب آمده است .ایشان توضیح داده اند : " .... دفتری که اینک پیش روی دارید گزیده آثاری است که از طلوع فجر صادق انقلاب اسلامی ایران تا آغاز سال 1367 سروده شده است . سزاوار بود که سراینده نام این مجموعه را « سپیده ی خونین » می نهاد ، چه ، ما را سپیده از خون دمید و با خون آذین شد و خون سرمایه بقای آن است .تصور آن که ممکن است در اذهان این گونه ارزیابی شود که مرا هم قصد بهره برداری از واژه خون است !! ترجیح داده شد که خون شهیدان دست مایه تبلیغ قرار نگیرد . ... "
شعرهای این کتاب بیشتر روح حماسی دارند و شور را در خواننده برمی انگیزد .این شعرها از بهار سال 1358 تا دی ماه 1366 مرتب شده اند . شعری که من آن را در این دفتر پسندیده ام و خیلی دوستش دارم و شما هم بارها آن را در قالب یک سرود در تلویزیون شنیده اید که بسیار دلنشین است ، شعر " همپای جلودار " است . وقتی این شعر ار می خوانم آن را با همان آهنگ زمزمه می کنم . تمام شعر را در ادامه ی مطلب بخوانید . 
شما نمی دانید " استاد سراج " چه نوایی بر این شعر گذاشته که هیچ وقت آن را فراموش نخواهی کرد . 


کتاب " سرود درد " در چاپ اول بهار 1367 چاپ شده و کتاب " سرود سپیده " در چاپ اول بهار 1368 چاپ شده .انتشارات این کتاب ها هم مؤسسه کیهان می باشد .  

ادامه مطلب
برچسب ها: سرود درد، سرود سپیده، حمید سبزواری، همپای جلودار،

[ پنجشنبه 14 خرداد 1394 ] [ 10:14 ب.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

به حسابت می رسند !

کشکول شیخ بهایی



بادیه نشینی را گفتند : فردای قیامت پروردگار ، به حسابت رسیدگی می کند . گفت : ای فلان ! مرا شاد کردی .زیرا چون کریم به حسال رسیدگی کند ، بخشندگی کند .

حکایت شده است که : عارفی ، پارچه ای بافت و در بافتِ آن  دقت به کار داشت .چون آن را فروخت ، به علت عیب هایی که داشت ، به او بازگرداندند و او گریست .اما مشتری گفت : ای فلا ، مگری ! که بدان راضیم . و او گفت : گریه ی من از این نیست .بلکه از آن می گریم که در بافتِ آن ، کوشش بسیارکردم و به سبب عیب های پنهانی ، به من بازگردانده شد و از ان می ترسم تا عملی که چهل سال در آن کوشیده ام نپذیرند .

سورچرانی گفته است : برترین چوب ها ، سه چوب است .کشتی نوح و عصای موسی و میزی که بر آن غذایی خورده شود 


منبع : متن کامل کشکول شیخ بهایی ترجمه عزیزالله کاسب


برچسب ها: کشکول شیخ بهایی، بخشندگی، رسیدگی به حساب،

[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ دیدگاه شما ؟() ]

سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را درازتر بینی


می خواستم شعری از رهی معیری انتخاب کرده و در این جا بنویسم . بیشتر اشعار رهی را در ترانه ها شنیده ایم . این شعر را می خواستم از کتاب " سایه ی عمر " ، نوشته رهی معیری در چاپ 7 سال 1375 و چاپ ممتاز ، بنویسم . ابتدای کتاب مقدمه ای بود که برایم جالب بود . تصمیم گرفتم این مقدمه را برایتان بیاورم .( من هم مانند رهی به سعدی علاقه خاصی دارم ، این نکته برایم جالب بود ) این مقدمه را آقای اسمعیل آشتیانی « شعله » در سال 1345 شمسی آورده است گرچه در ابتدای این کتاب هم شعری از صبا برای عنوان " سایه عمر " آمده است . صبا گفته : بر معرفت استوار کن ،‌پایه عمر    وز دست مده ، نقد گران مایه عمر     با دیده ی انصاف نگر تا بینی    خورشید هنر دمیده از سایه عمر       مقدمه آقای آشتیانی را در ذیل بخوانید :

.....................

لطفا همه ی متن را در ادامه ی مطلب بخوانید :


ادامه مطلب
برچسب ها: سایه عمر، رهی معیری، اسمعیل آشتیانی، استاد صبا، سعدی،

[ یکشنبه 10 خرداد 1394 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ دیدگاه شما ؟() ]

غم


عجب نقاش ماهری داشته ! آدم غم رو به وضوح در چشمان عروس می بینه ....


800px Vasily_Pukirev_ _Неравный_брак_ _Google_Art_Project


[ دوشنبه 4 خرداد 1394 ] [ 10:58 ق.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

نمی ترسم و می ترسم

دئمه لیلر


1
دونن بیری منه یالان دئدی                                                   
اؤنو اوتاندیرماماق اوچون ، آلداندیم
اوره گوره گینده او منی عوام سایدی
دئدیم نه اولار
بودا بئله بیر 
آدامدی .

2
قورخمورام و قورخورام
قورخمورام اؤلومدن
قورخورام کی من
اؤلمک لازیم گلسه
اؤله بیلمه یم .

3
هیئچ آچمایاق بو سیرری :
کاسبین جیبی چوخدور
دؤولتلی نین قازانج یئری .

4
خنجر ، کسمر قینینی 
کسردی
اونو قویمور
مرد لیگین سرت قانونو .



ترجمه به فارسی :

گویه ها

1
دیروز کسی به من دروغ گفت
برای آن که خجالت زده اش نکنم ، گول خوردم .
در دلش مرا عوام شمرد
و من گفتم چه می شود ، 
او هم
چنین آدمی است

2
نمی ترسم و می ترسم
نمی ترسم از مرگ
و می ترسم که من
 اگر ضرورتی برای مرگ باشد
نتوانم بمیرم

3
بیایید این سرّ را نگشاییم :
فقیر ، جیب های زیادی دارد
ثروتمند ، محل کسب درآمد زیاد .

4
خنجر، غلافش را نمی برد .
می برید
اما چه باک
که قانون سخت مردانگی نمی گذارد .

شعر از فکرت قوجا ، شاعر نوپرداز و انسان گرای جمهوری آذربایجان در سال 1935 - ترجمه ی دکتر مرتضی مجدفر -از کتاب ماهنی های عاشقانه نشر امرود.



[ یکشنبه 3 خرداد 1394 ] [ 09:37 ق.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

جاویدان

گلستان و بوستان سعدی ، شاهنامه و مثنوی معنوی ، از کتاب های مورد علاقه من هستند . سعدی که انگار همین الان قلمش را بر زمین گذاشته و از نوشتن فارغ گشته و بعد کتابش را برای چاپ آماده کرده است .آن قدر که نوشته هایش تازه و دلنشین است ! من در نوشته های سعدی همیشه وجود یک غم را حس می کنم .مثلا وقتی که می گوید :

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود
کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را
دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم
ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
 
همیشه می گویم اگر کسی می خواهد مرا نصیحت کند ، دوست دارم آن نصیحت گر « سعدی » باشد .

و چه مشتاقم به بی تابی و دل پردرد مولانا ! نوشته های مولانا و شعرهایش ، همان شور و هیجان را در تو القا می کند که وقتی پرده از راز یک معما برداشته ای و یا یک حقیقت بر تو آشکار گشته است . آن گاه دلت می خواهد رقص کنان و بربط زنان به میان جمعیت بروی و از احوال دلت بگویی که در قالب تن نمی گنجد . مانند وقتی که می گوید :

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا

دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا

عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر

تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا

پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی

بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا

گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی

یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا

از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان

بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا

روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی

ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا

ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو

گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا

ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون

پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو

ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا

ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا

ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا

مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو آب روان در دل جو

شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان

چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا


و فردوسی که پشتکارش را با شعر « بسی رنج بردم در این سال سی » برای رسیدن به هدفی بزرگ به من نشان داد و شاهکارش را با به تصویر کشیدن صحنه هایی که به سان نمایشنامه های تئاتر می ماند به جهان معرفی کرد .





[ یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

غلط کردم !

شعری که می نویسم نوشته ی نویسنده ی محبوب من « شل سیلور اشتاین » است از کتابی به نام « غلط کردم »- چاپ سوم - و ترجمه ی مهدی افشار از انتشارات شاپیکان . به تازگی هم در نمایشگاه کتاب در غرفه ی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ،‌دو جلد از کتاب های اشتاین را دیدم  به نام های " لافکادیو " و " آقای با کلاه و آقای بی کلاه " به گمانم از چاپ های قدیم هم مانده بودند .چون قیمتشان زیاد نیود . بخوانید :

قصه ی عشق

پلیکان به الفان ( فیل ) گفت
چه خوب است من و تو زن و شوهر شویم
چون موسیقی نام های مان یکسان است 
و هیچ نام دیگری موسیقی نام تو را ندارد

الفان به پلیکان گفت 
چه پیشنهاد عاقلانه ای 
چون موسیقی نام ها بهترین و برترین دلیل است 
تا دو نفر با یک دیگر ازدواج کنند

و بدین گونه الفان و پلیکان با یک دیگر عروسی کردند 
با آب لیمو و لیمو شیرین به عیش و نوش پرداختند
و سرانجام صاحب فرزندی شدند به نام پلیفان
همه موزون و متوازن اند .


برچسب ها: شل سیلور اشتاین، غلط کردم، قصه عشق،

[ یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ] [ 12:34 ق.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]

به نام خداوند جان و خرد

به نام خداوند جان و خرد       کزین برتر اندیشه برنگذرد


پا به سن نگذاشته ام ،‌ نوجوان هم نیستم ، در سنین میانسالی به سر می برم .
دنیا را زیباتر از آن می بینم که حتی یک بار هم لعنتش کنم . زندگی را دوست دارم و با تمام وجود عاشق زنده بودنم . اگر دلم زنده تر باشد که دیگر چه بهتر ! زنده دلی یعنی مشتاق تغییر بودن ، یعنی هربار بتوانی اتفاقات را با دید تازه و جدید ببینی ، هربار به روی روزمرگی ها بخندی و مشتاق دیدنشان با نگاه جدید باشی . دنیا پر از سختی هاست . اما « ان مع العسر یسری » ...اگر خداوندم گفته که پس از هر سختی ، آسانی است ، پس چرا سختی ها را با توکل بر او پشت سر نگذارم . سختی ها و شادی ها و کار و استراحت ... همه جزوی از نعمتی است به نام « زندگی » که پروردگارم به من هدیه کرده است . فقط امیدوارم آن را به بهترین نحو و پربار بگذرانم و روزی نیاید که افسوس بخورم که : « چه حیف شد که در فلان ساعت آن کار را انجام ندادم » .
در تمام مطالعاتم ، ادبیات را - چه ادبیات کشور خودمان و چه کشورهای دیگر - دریچه ای به سوی بهتر دیدن و رشد همه جانبه در روحیاتم دیده ام . هم دیده ام و هم تجربه کرده ام . من حتی از ادبیات کودکان شروع کرده ام تا مبادا چیزی را در مراحل رشدم جا گذاشته باشم ! در داستان های کودکان و نوجوانان ، داستان های نویسنده های خارجی برایم جذاب تر بوده و نویسنده های ابرانی کمتر توانسته اند در جذاب نمودن داستان هایشان موفقیت به دست آورند .البته تعدادی هستند و من هم می خوانم کتاب هایشان را . دیگر کتاب های رمان هم که غوغایی در درون برپا می کند .باید تجربه کنید و لمسش کنید تا لذت آن را درک کنید .
اسم وبلاگ را به خاطر این « عروس زیبای ادبیات » گذاشته ام که یادگاری است از یک استاد ارجمند در کلاس های درس دانشگاهی . به هنگام تدریس « ادبیات کودکان » که این گونه آغاز کرد : 
بیایید پرده از چهره ی عروس زیبای ادبیات برداریم .... توصیفش به دل نشسته و به یادگار در خاطرم مانده بود .معنی حرفش را بعد از خواندن کتاب های ادبیات جهان درک کردم . به امید این که نوشته هایم در این وبلاگ مفید و خواندنی واقع شوند .


برچسب ها: شروع وبلاگ، عروس زیبای ادبیات، ادبیات جهان،

[ یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ م. قاصدک ]

[ نظرات() ]